خانه / خواندنی های مفید / الگو برداری از موفقیت

الگو برداری از موفقیت

فكر می كنم اكثر ما میدانیم كه راه میانبری برای موفقیت در هر زمینه ای وجود دارد و آن این است كه از افراد موفق در آن زمینه، الگوبرداری كنیم. این روش، هم اكنون بصورت یك علم در آمده است كه احتمالاً با نام آن آشنایی دارید: NLP .

     اما نكته ای در اینجا وجود دارد و آن این است كه الگوبرداری چگونه انجام شود. برای روشن شدن مطلب مثالی می زنیم. فرض كنید كه می خواهید وارد اتاقی شوید اما در آن باز نمی شود. ساعتها منتظر می مانید تا اینكه فردی می آید و می خواهد وارد اتاق شود. دستش را بر روی در گذاشته و هُل می دهد اما در باز نمی شود. سپس (با عرض معذرت) با یك لگد جانانه در را باز می كند. عجب روش موفقیت آمیزی! درست است، او موفق شده است. دری را باز كرده كه شما نمی توانستید باز كنید. خوب شما هم بنا بر نظریۀ الگوبرداری روش او را می آموزید: “هل بده. اگر باز نشد، لگد كارساز است.” چند روز بعد اتفاقاً به یك در بسته برمی خورید، سریعاً یاد آن فرد و كارش می افتید. هُل می دهید باز نمی شود. لگد می زنید باز نمی شود. شاید باید سختتر لگد بزنید، باز هم باز نمی شود. شاید باید با پای چپ لگد بزنید، باز هم نه. شاید با تنه زدن موثرتر باشد، اما باز نمی شود. بسیار خسته و كوفته شده اید. آیا الگو برداری جواب نمی دهد؟ نه، باید جواب دهد. پس به عقب می روید و با تمام قدرت لگد می زنید. چند ساعت بعد باید تا چند ماه دیگر، مونس یك پای سنگین و عصایی زیر بغل باشید. اما این در بسته، شما را رها نمی كند. دو هفته بعد به یك در بسته برمی خورید. اما قبل از این كه خودكشی كنید؛ فردی می آید و دستگیره را تكان می دهد و در را براحتی باز می كند. یعنی اینقدر راحت بود؟

     شما وقتی به در بسته برمی خورید، چه می كنید؟ از لگد استفاده می كنید یا از دستگیره؟ اگر در قفل بود چه؟ بدنبال كلید می گردید یا به سمت دیگر ساختمان می روید تا ببینید دری، پنجرۀ نیمه بازی برای وارد شدن وجود دارد یا بسراغ كلیدساز می روید؟ یا …

مثال پیش پا افتاده ای است نه؟ اما راستش را بخواهید  هنوز هم افراد زیادی را می شناسیم كه با لگد به سراغ در بستۀ نتورك می روند و بجای ایمان به موفقیت خویش، به روش خود ایمان داشته و در همان روش قفل شده اند.

     بگذارید مثال روشنتری بزنیم. بهترین نتوركر دنیا در كتاب “آهسته ثروتمند شوید.” داستان كوتاهی با این مضمون از كتاب “You” نوشتۀ دكتر Price Pritchett نقل می كند:

“در اتاق ساكتی در مسافرخانۀ Millcroft نشسته ام، جایی آرام در میان درختان كاج و در یك ساعتی شهر تورنتو. بعد ازظهر یكی از روزهای آخر جولای است و من از چند قدم آنطرفتر صدای ناامیدانه ای می شنوم كه حكایت از منازعۀ میان مرگ و زندگی است.

     مگس كوچكی است كه آخرین انرژیهای زندگی كوتاهش را صرف این تلاش بیهوده می كند تا از شیشۀ پنجره عبور كند. صدای نالۀ بالهای مگس، گویای داستان غم انگیز استراتژی مگس است: “سخت تر تلاش كن.”

     اما این روش جواب نمی دهد.

     در تلاش دیوانه وار، هیچ امیدی برای بقا وجود ندارد. عجیب اینكه، تقلا كردن بخشی از مخمصه است. این مگس هر قدر هم كه تلاش كند باز هم غیر ممكن است كه بتواند شیشه را بشكند. با این وجود، این حشرۀ كوچك، زندگیش را بر سر این گذاشته است كه از طریق تصمیم و تلاش همراه با بی تجربگی به هدفش برسد.

     ده قدم آنطرفتر، در باز است. فقط با ده ثانیه پرواز، این مخلوق كوچك می تواند به دنیای بیرون كه به دنبالش است برسد. فقط با بخش كوچكی از این تلاش می تواند از این مخمصۀ خودخواسته، رهایی یابد.

     چرا این مگس روش دیگری را امتحان نمی كند، روشی كاملاً متفاوت؟ چگونه در این ایده قفل شده است كه حتماً این روش خاص بهمراه تلاش بی شائبه و مصمم، بهترین راه رسیدن به موفقیت است؟ چه منطقی در اینجا وجود دارد كه برای یافتن یك راه نفوذ، همان كارها را بیشتر تكرار می كند تا بمیرد؟ هیچ شكی نیست كه این روش، منطقی ترین روش برای مگس است و متأسفانه ایده ای است كه او را خواهد كشت… .”

     آیا این درست كه برای اینكه چیزها تغییر كنند ما باید تغییر كنیم؟ اگر بیزینس ما آنطور كه می خواهیم جواب نمی دهد پس باید چیزها را بگونه ای متفاوت انجام دهیم. یعنی روش كار خود را تغییر دهیم. آیا شما هم جزء آن دسته از افرادی هستید كه هر گاه نمی توانند فردی را وارد مجموعۀ خود كنند و یا فردی در مجموعۀ شان از كار كناره می گیرد، شروع می كنند به بدگویی و ایراد گرفتن از آن فرد؟ تا زمانی كه منتظرید دیگران خودشان را با روشهای شما منطبق كنند، كار بهمین منوال خواهد بود. باید به موفقیتتان ایمان داشته باشید نه به روشتان.

آنچه كه عمیقاً باور داریم این است كه “در هر چیزی، ذره ای از حقیقت نهفته است”و باید بدنبال حقیقت بود.

2 دیدگاه

  1. علی

    باسلام ممنون ازمطالب مؤثر وبسیار عالی شما امیدوارم که مطالب جدید و جالب و مفید دیگری از راز موفقیت در زندگی ودوران تحصیل در سایت بگذارید باتشکر

  2. پرنده

    سلام
    این مثال مگسی که زدین خیلی جالب بود.
    ولی حتما داستان مورچه رو هم شنیدین که پس از 40 – 50 بار شکست خوردن بالاخره دونه رو به بالای دیوار برد؟
    خب از کجا باید فهمید که کجا باید تلاش کنیم و کجا باید راهو عوض کنیم.
    خب ما از قبل که نمیتونیم بفهمیم بالاخره نتیجه میده راهمون یا نه؟؟؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

تشخیص ربات از کاربر *

x

شاید بپسندید

هوش مالی

هوش مالی

یکی از موفق ترین سرمایه گذاران دنیا میگوید: همه افراد در زمینه ...